|
|
|
|
|
You change your mind
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:8 توسط سمانه
|
|
||
|
|
|
|
|
شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی
دخترک در حالی که پاهای برهنه اش را جا به جا میکرد، تا شاید سرمای کف پیاده رو کمتر آزارش دهد صورتش را چسبانده بود به شیشه فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد انگار با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب میکرد، انگار با چشم هایش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت به او نگاهی کرد بعد رفت داخل فروشگاه،چند دقیقه بعد در حالی که یک جفت کفش در دستش بود بیرون آمد خانم دخترک را صدا زد و کفشها را به او داد دخترک گفت:شما خدا هستید؟ خانم گفت:نه من فقط یکی از بندگان خدا هستم دخترک گفت:آهان ،میدانستم با خدا نسبتی دارید ........................................................................ چنان زندگی کن که اگر به اشتباه به جهنم افتادی شیطان تو را به بهشت بازگرداند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 13:27 توسط سمانه
|
|
||